خانه / دفاع مقدس / خاطرات

خاطرات

دعواهاش حسابی سگی بود!!

چمران1

بسم الله الرحمن الرحیم   رضا سگه یه لات بود تو مشهد.هم سگ خرید و فروش می کرد، هم دعواهاش حسابی سگی بود!!   یه روز داشت می رفت سمت کوهسنگی برای دعوا و غذا خوردن که دید یه ماشین با آرم ستاد جنگهای نامنظم ... بیشتر بخوانید »

یاور همه

احمد1

بسم الله الرحمن الرحیم متأسفانه چهره برادر احمد متوسلیان را خشن ترسیم کرده‌اند. حاج احمد آنقدر مهربان بود که وقتی برای کوچک‌ترین نیرویش، اتفاقی می‌افتاد، همه شهر را به دنبالش می‌گشت. فرمانده و غیر آن، برایش فرقی نداشت. حتی در عملیات فتح‌المبین، حواسش به خواهرها ... بیشتر بخوانید »

من زودتر از جنگ تمام می شوم

همت5

بسم الله الرحمن الرحیم وقتی به خانه می آمد ، من دیگر حق نداشتم کار کنم . بچه را عوض می کرد ، شیر برایش درست می کرد . سفره را می انداخت و جمع می کرد ، پابه پای من می نشست ، لباس ... بیشتر بخوانید »

محکوم کردن به اعدام بخاطر یک لیوان آب

آب

بسم الله الرحمن الرحیم عراقی ها چون در این عملیّات تلفات چندانی نداشتند، اسرا را زیاد اذیت نمی کردند. یکی از سربازان عراقی آمد بچّه ها را در آغوش گرفت و با آنها احوالپرسی کرد. حسابی تشنه بودیم. یکی از اسرا به نام مقصودی از ... بیشتر بخوانید »

ابراهیم همت خاک پای همه شما بسیجی هاست.

همت-2

بسم الله الرحمن الرحیم محـو سخـنان حـاج همـت بـودم که در صـبحگاه لشـگر با شـور و هیـجان و حـرکات خاص سر و دستـش مشـغول سخــنرانی بود. مثل همیشه آنقدر صحبت های حاجی گیرا بود که کسی به کار دیگری نپردازد. سکوت همه جا را فرا ... بیشتر بخوانید »

شهید 13 ساله ای که با مجوز آقا روانه جبهه شد

بالا-زاده

بسم الله الرحمن الرحیم شهید «مرحمت بالازاده» فقط 13 سال داشت؛ نوجوانی از اردبیل؛ به پدر و مادرش گفته بود کار مهمی پیش آمده که باید به تهران برود، اما نگفته بود، چه کاری؟ وقتی با اصرار از پدر و مادر اجازه گرفت، بی درنگ ... بیشتر بخوانید »

ببرین جنازه رو دفن کنین

برونسی

بسم الله الرحمن الرحیم پدرش سکتـــــه کرده بود،دکترها غیر مستقیم گفتن که روزهای آخرِ زندگیش است. زنگ زدم بهش خبر دادم گفت : اینجا شرایط طوریه که نمی تونم بیام عقب،حتی اگر خدایی نکرده پدر از دنیـــــــا بره! با پرخاش گفتم : این چه حــــرفیه شما می ... بیشتر بخوانید »

اینا دیوند یا اجنه ؟!

شهدا

بسم الله الرحمن الرحیم   خرمشهر بودیم! آشپز و کمک آشپز ،تازه وارد بودند و با شوخی کردن بچه های سنگر  نا آشنا .آشپز ،سفره رو انداخت وسط سنگر و بعد بشقاب ها رو چید جلو بچه ها.رفت نون بیاره که علیرضا بلند شدو گفت ... بیشتر بخوانید »

حاج آقا دوست دختر اشکال داره؟

حاج آقا دوست دختر اشکال داره؟

پسر جوان: سلام حاج آقا، ببخشید مزاحم شدم. می‌شه یه سؤال خاص بپرسم؟ حاج آقا: سلام عزیزم، بپرس. پسر: حاج آقا دوست دختر اشکال داره؟ حاج آقا:نه خیلی هم خوبه. اگه دختر خوبی سراغ داری از دستش نده. پسر:حاج آقا جدی می‌گم، درست جواب بدید. حاج ... بیشتر بخوانید »

خاطرات شهید محمود کاوه

شهید کاوه

به بهانه دهم شهریور سالروز شهادت سردار محمود کاوه … خاطره اول از سر شب حالتی داشت که احساس می کردم می خواهد چیزی به من بگوید، بالاخره سر صحبت را باز کرد و گفت: بابا! خبرداری که ضد انقلاب تو کردستان خیلی شلوغ کرده؟ ... بیشتر بخوانید »